آسمان
من گاهی به آسمان نگاه می کنم ...
گاهی انتظار... در انتظار طلوع خورشید است... نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند و اینک باران... تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم این شب ها... در حضور واژه های بی نفس صدای تیک تیک ساعت را گوش کن شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی... حضور در جامعه: "بامدیریت احساس..!!" لطفا قبل از گذر کمی به مفهوم این واژگان فکر کنید... "مدیریت احساس" کاش می شد لحظه ای پرواز کرد... حرف های تازه را آغاز کرد... کاش می شد خالی از تشدیش بود برگ سبزی تهفه ی درویش بود کاش تا دل می گرفت و می شکست عشق می آمد کنارش می نشست کاش با هر دلی پیوند داشت هر نگاهی یک سبد لبخند داشت کاشکی لبخند ها پایان نداشت سفره ها تشدیش آب و نان نداشت کاش می شد ناز را دزدید و برد بوسه را با غنچه هایش چید و برد کاش دیواری میان ما نبود بلکه می شد آن طرف تر را سرود کاش من هم یک قناری می شدم در تب آواز جاری می شدم بال در بال کبوتر می زدم آن طرف تر ها کمی سر میزدم با پرستو ها غزل خوان می شدم پشت هر آواز پنهان می شدم کاش همرنگ تبسم می شدم در میان خنده ها گم می شدم آی مردم ... من غریبستانی ام امتداد لحظه ای بارانی ام شهر من آن سو تر از پرواز هاست در حریم آبی افسانه هاست..!! شهر من بوی تغزل می دهد هرکه می آید به او گل می دهد دشت های سبز ،وسعت های ناب نسترن...نسرین...شقایق...آفتاب... باز این اطراف حالم را گرفت لحظه ی پرواز بالم را گرفت می روم آن سو تو را پیدا کنم در دل آئینه جایی وا کنم می کنم وا چون شقایق اخم را می تکانم زیر باران زخم را زیر باران سایه ام همراه نیست چند بیتی بیش تا من راه نیست لحظه های نیمه شب هم با من اند خلصه های سبز تب هم با من اند من که بودم باغ من باغی نبود نغمه ای جز شیون زاغی نبود من که بودم آسمان رازی نداشت روح من هم حال پروازی نداشت آسمان سربی ولی باران نداشت طرح یک لبخند بر لب جان نداشت من نبودم نیمه شب آغاز شد یک شقایق رو به باران باز شد بی خودی بود و شقایق بود و باغ سایه ام آتش گرفت از آه داغ سایه ام دودی شد و با باد رفت آنچه بوی خستگی می داد رفت سر زدن از خاک چیزی ساده نیست زندگی در جیب باغ آماده نیست باغ من هر نیمه شب دق می کند تا شقایق را شقایق می کند پاس باید داشت سبز باغ را آفتاب خانه زاد داغ را داغ را باید چراغ عرش کرد خستگی را زیر باران فرش کرد باید اینک رست روی دست خویش امتدادی یافت از بن بست خویش باید اینک تا دقایق راه رفت زیر لبخندشقایق راه رفت بی خودی هم کوچه باغی تا خود است باغ من لبریز لطف احمد است باغ من تعبیر خواب فاطمه است تا من از من یک شقایق فاصله است زیر باران می روم خود می شوم تا من او هستم بی خود می شوم آرام باش و توکل کن ... آستین ها را بالا بزن... آنگاه دست های خدا را می بینی که زود تر از تو دست به کار شده اند... کاش پاسخی می یافتم که چرا هر شب ستاره ای در آسمان می میرد... و آسمان همچنان بی ستاره نیست!! شاید ستارگان هرگز نمی میرند هر روز صبح می روند و شب می آیند... اشک هایت دشت ظلمت را خاموش کرد خیلی از هم دور افتاده بودیم... نگران شدم... هرچه فریاد زدم صدایی نیامد!!! ناگهان دیدم همه جا روشن شد... از دور دیدم که سرت را بر زانویت گذاشته ای شاد شدم... شاد شاد... اما دیدم داری گریه می کنی... عشق مثل خیسی زمین بعد از باران است اگر آفتاب نباشد ، زمین خیس می مانمد اما اگرآفتاب بتابد آب بخار می شود... اما قبل از رفتن ... چه چیز زیبایی خلق می کند رنگین کمان چرا گرفته دلت؟؟ مثل آنکه تنهایی!! چقدر هم تنها!! خیال می کنم دچار آن رگ پنهانی رنگ ها هستی!! دچار.. یعنی عاشق... و فکر کن چه تنهاست... اگر ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد... چه فکر نازک غمناکی... دچار باید بود.. ای سرچشمه ی فرزانگی ... در راهی دراز به جست و جوی سرنوشت،این جوان از مرگ نجاتم داد بیهوده عشقش در دلم جوانه زد که عشق دیگری در دلش ریشه دوانده بود حاضر نشد رویم را ببیند از سرنوشتم رو گرداندم... دل شکسته ام را از یاد بردم... و او را در راه رسیدن به رقیبم کمک کردم... وقتی شروع می کنی به صبر کردن تا مدتی همه چیز آرام است بعد اضطراب می آید... احساس می کنی چیزی در زیر پوستت می خزد و آزارت می دهد... قلبت تند تند می تپد... احساس نفس تنگی می کنی... بدنت به خارش می افتد... اما این فقط آغاز ماجراست.. نباید تسلیم شوی!! وقتی دست های مرا در دست می گیری... گردش خون را در انگشتانش حس می کنم... وقتی فهمیدی که دیگر کاری از دستت بر نمی آید کم کم آرامش دل پذیری در دلت می نشیند ناتوانی ات را می پذیری سعی می کنی در ناتوانی ، توانایی های کوچکت را پیدا کنی احساس می کنی در ناتوانی ،از زمین بلند شده ای... و دیگر وزن خودت را حس نمی کنی ... چشم هایت را می بندی و خودت را در حال پرواز می بینی... باید بگذریم آزمایش شجاعت است اگر تردید نکنیم اگر بر ترسمان غلبه کنیم آزاری نمی بینیم... اما یک لحظه تردید.. یک لحظه وحشت.. در لحظه نابودمان می کند... نمی شود نترسید ، اما می شود بر آن غلبه کرد تحمل ترس هم مثل صبر سخت است باید راه بیفتیم... آبی ست نگاه او ... آبی ست گویا آسمان را در چشم هایش ریخته اند درد یعنی باور درد ، خار در درون ماست!! تا وقتی با آن رو به رو نشویم،وجودش را باور نمی کنیم باید بر خار های درونمان غلبه کنیم باید روحمان را بر فراز خار ها پرواز دهیم تا دیگر نتوانند آزارمان دهند من هم درونم خار هایی دارم که می توانند آزارم بدهند... اما پیش از ورود به این کوه ،خارهایم را شناختم و نادیده گرفتم. خارهای ریزی که ابتدا بی ارزش به نظر می رسند همان شمشیرهایی اند که آدم را از پا در می آورند بزرگ ترین خارم را پذیرفته ام... سعی کن بفهمی هر چیزی که از دهان بیرون می آید راست می شود حرف که گفته شود راست است حتی اگر هم دروغ باشد وقتی گفته شد راست می شود قصه همین است دیگر... هر گاه آسمان دلت ابری شد بگذار ببارد... زیرا پس از باریدن باران رنگین کمان زیباست... مگر می شود انسان فقط یک بار عاشق شود؟!؟ عشق ابدی فقط حرف است... پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش کسی گرفتار است یکدفعه... یک جایی می بیند که... دلش... ته دلش... برای یکی دیگر هم میلرزد!! اگر با وفا باشد... دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند... اگر بی وفا باشد... می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند... هیچ کس حکمتش را نمی داند حالا باخود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را... یکی را باید انتخاب کند فرار هم ندارد... فرصت ها را غنیمت شمار فرصت ها زود گذر اند آسمان فقط یکبار جواب میدهد... و این بار نوبت به تو رسیده پس از آن استفاده کن شاید روزی رسد که تو یا چشم انتظار این فرصتی یا در حسرت گذران آن
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
چشم های من خسته است...
گاهی اشک...
این سهم چشم های من است از زندگی...
که در لحظه های خاکستری
مثل آسمانی که امشب می بارد....
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
چشم های من خسته است...!!
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است...
خود خود خـودت بـاشـی ...!
| Design By : Night Skin |


